بالاخره موفق شدم از اون جهنم كه تو مطلب پايين عكسشو ديدين فرار كنم و انتقالي
بگبرم براي اصفهان و اين آخر خدمتي تو شهر خودم خدمت كنم . اين شعرم به
مناسبت آزاديم مي نويسم .

چقدر سخته تو چشاي كسيكه تمام عشقتو ازت دزديد و بجاش يه زخم
هميشگي رو قلبت هديه داد زل بزني و بجاي اينكه لبريز كينه و نفرت بشي
حس كني كه هنوزم دوستش داري
چقدر سخته دلت بخواد سرتو باز به ديواري تكيه بدي كه يه بار زير آوار
غرورش همه وجودت له شده
چقدر سخته تو خيالت ساعتها باهاش حرف بزني اما وقتي ديديش چيزي جز
سلام نتوني بگي
چقدر سخته وقتي پشتت بهشه دونه هاي اشك گونه هاتو خيس كنه اما
مجبور بشي بخندي تا نفهمه هنوزم دوستش داري
چقدر سخته گل آرزوهاتو تو باغچه ديگري ببيني و هزار بار تو خودت بشكني
و اون وقت آروم زير لب بگي :
گل من باغچه نو مبارك

راستش چون قراره ۲ هفته ديگه يعني ۱/۱۰/۸۶ برم سربازي بد نديدم كه اين شعر را كه از اين وبلاگ
http://www.acsestan.blogfa.com
گرفتم براتون بزارم . امیدوارم خوشتون بیاد . پس تا دو سال دیگه
سربازي
خوشا روزي كه من پنج ساله بودم
درون كوچه ها آواره بودم
چرا مادر مرا بيست ساله كردي ؟
ميان پادگان آواره كردي !!
گروهبانان مرا بيچاره كردند
لباس شخصي ام را پاره كردند
از آن روزي كه خوردم سيب زميني
شدم سرباز نيروي زميني
كلاغ پر مي روم كاسه به دندان
براي خوردن يك لقمه نان
بسوزد آن كه سربازي بنا كرد
تمام دختران را چشم به راه كرد
از آن روزي كه سربازي بنا شد
ستم بر ما نشد بر دختران شد
نگو اراك بگو ويرانه غم
كه سربازش ندارد شكل آدم
در دروازه اراك كه رسيدم
صداي طبل و شيپور را شنيدم
به خود گفتم كه اين طبل نظام است
از اين پس زندگي بر من حرام است
به خط كردند تراشيدن سرم را
لباس آش خوري كردن تنم را
لباس آش خوريم رنگ زمين است
مادر جان غم مخور دنيا همين است

سلام . اول از همه سال جديد را به همه تبريك ميگم .انشاءالله تو اين سال به همه آرزوهاتون برسيد
دوما : مي خواستم بگم كه اين آخرين دفعه اي است كه وبلاگ را آپ مي كنم . اميدوارم كه خوشتون
بياد . موفق باشيد . خدا حافظ . ( پژمان )
وقتي مردم روي قبرم ننويسيد كه بودم
وقتي مردم روي قبرم ننويسيد :
نه شعري نه شعاري
ننويسيد كه بودم از چه تباري .
وقتي مردن آخرين نقطه راهه
نمي خواد سنگ رو قبرم بذاريد .. ..
وقتي هر اومدني رفتني داره
نمي خواد گل روي قبرم بكاريد .. ..
خيلي وقتا پيش از اين
مرده بودم
عمري دلمرده به سر برده بودم
بدون سنگ ، بدون نام و نشون
چوب اين زندگي رو خورده بودم .
وقتي مردم
روي قبرم
ننويسيد كه بودم .. .. ..
گاه گاهي كه دلم ميگيرد به تو مي انديشم
خوب در يادم هست چه شبي بودآن شب
تو همان نو گل ديرينه و من برگ زردي كه فتادست به خاك
و من اندر عجب اين ديدار ، كه تو بعد ازسالها
همچنان زيبايي !
كاش مي دانستي كه چه كردي با من
در همان لحظه كه لبريز ز شوقت بودم



